🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
شرکت «نگین تجارت» هر سال در پایان پاییز، عملکرد کارکنان خود را بررسی میکرد و به افراد برتر پاداش میداد. مدیرعامل شرکت، آقای فرهمند، به این روش اعتقاد زیادی داشت. او تصور میکرد اگر کارکنان بدانند بهترین عملکردها بیشتر دیده میشوند، برای پیشرفت تلاش خواهند کرد و بهرهوری کل شرکت افزایش مییابد.
در سالهای نخست، این سیاست نتایج خوبی داشت. چند کارمند پرتلاش توانستند فروش و کیفیت خدمات را افزایش دهند و سایر اعضای تیم نیز برای رسیدن به جایگاه بهتر انگیزه پیدا کردند.
اما با گذشت زمان، شرایط تغییر کرد. کارکنان متوجه شدند که معیارهای انتخاب افراد برتر بیشتر بر نتایج فردی تأکید دارد تا موفقیت جمعی. فروشندهای که بیشترین قرارداد را ثبت میکرد، پاداش میگرفت؛ حتی اگر مشتریانش را برای پیگیریهای بعدی به همکارانش معرفی نمیکرد. کارمندی که سریعتر گزارش تهیه میکرد، امتیاز بیشتری میگرفت؛ حتی اگر برای کمک به همکارانش وقت نمیگذاشت.
فرهمند در ابتدا این رفتارها را نشانه رقابت سالم میدانست. او معتقد بود هر کارمند باید مسئول نتیجه خودش باشد. با این حال، بهتدریج چیزی در شرکت تغییر کرد که در گزارشهای عملکرد دیده نمیشد: کارکنان کمتر به یکدیگر کمک میکردند.
رقابتی که به ضرر همه تمام شد
یکی از بهترین فروشندگان شرکت، سارا، متوجه شد که همکارش برای نهایی کردن یک قرارداد مهم به اطلاعاتی نیاز دارد که او قبلاً جمعآوری کرده بود. اگر این اطلاعات را در اختیار همکارش قرار میداد، احتمال موفقیت قرارداد افزایش مییافت؛ اما ممکن بود همکارش فروش بیشتری ثبت کند و در رتبهبندی ماهانه از او جلو بزند.
سارا تصمیم گرفت اطلاعات را فقط در حد ضرورت منتقل کند. قرارداد همکارش با تأخیر نهایی شد و مشتری نیز از پاسخگویی کند شرکت ناراضی بود.
در بخش پشتیبانی، شرایط مشابهی ایجاد شده بود. کارکنان برای رسیدن به امتیاز بهتر تلاش میکردند تعداد بیشتری از درخواستها را ببندند. در نتیجه، بعضی درخواستها پیش از اطمینان از حل کامل مشکل، بسته میشدند. اگر مشتری دوباره تماس میگرفت، درخواست تازهای ثبت میشد و کارمند دیگری مسئول آن میشد.
از نظر آمار داخلی، تعداد درخواستهای بستهشده افزایش یافته بود؛ اما مشتریان مجبور بودند برای حل یک مشکل چند بار تماس بگیرند.
فرهمند در جلسه ماهانه از افزایش بهرهوری سخن گفت. مدیر پشتیبانی اما توضیح داد که تعداد تماسهای تکراری بالا رفته و رضایت مشتریان کاهش یافته است. مدیر فروش نیز گفت که هماهنگی میان اعضای تیم دشوارتر شده است.
مدیرعامل از شنیدن این گزارشها تعجب کرد. او برای افزایش عملکرد پاداش داده بود، اما اکنون همکاری و کیفیت خدمات در حال افت بود.
اشتباه اصلی چه بود؟
فرهمند متوجه شد که مشکل از اصل پاداش دادن به کارکنان نبود؛ مشکل این بود که سیستم پاداش، فقط بخشی از عملکرد را اندازه میگرفت.
وقتی سازمان به یک شاخص خاص پاداش میدهد، کارکنان بهطور طبیعی توجه بیشتری به همان شاخص نشان میدهند. اگر تعداد فروش تنها معیار موفقیت باشد، ممکن است فروشنده برای افزایش تعداد قراردادها تلاش کند، حتی اگر برخی قراردادها سود کمی داشته باشند یا به تعهداتی منجر شوند که اجرای آنها دشوار است.
اگر سرعت انجام کار تنها معیار باشد، کیفیت ممکن است قربانی شود. اگر رتبه فردی مهمتر از نتیجه تیم باشد، کمک کردن به همکاران ممکن است از نگاه کارکنان به اتلاف وقت تبدیل شود.
در واقع، کارکنان الزاماً قصد تخریب همکاری را نداشتند. آنها به قواعدی واکنش نشان میدادند که شرکت تعیین کرده بود. فرهمند از آنها انتظار همکاری داشت، اما نظام ارزیابیاش رفتارهای رقابتی را بیشتر تشویق میکرد.
این تناقض، ریشه مشکل بود.
تغییر اول: تعریف دوباره عملکرد موفق
فرهمند تصمیم گرفت ابتدا مشخص کند که موفقیت واقعی در هر واحد به چه معناست.
در بخش فروش، تعداد قراردادها همچنان اهمیت داشت، اما تنها معیار نبود. کیفیت قراردادها، سودآوری، رضایت مشتری و همکاری در انتقال اطلاعات به تیمهای دیگر نیز در ارزیابی وارد شد.
در بخش پشتیبانی، تعداد درخواستهای بستهشده با میزان حل واقعی مشکل، تماسهای تکراری و بازخورد مشتریان سنجیده شد. کارمندان دیگر صرفاً به دلیل بستن سریع درخواستها امتیاز بالا نمیگرفتند.
برای هر شغل، شاخصها بر اساس نتیجهای انتخاب شدند که واقعاً برای شرکت اهمیت داشت. قرار شد معیارها قابل اندازهگیری و روشن باشند تا کارکنان بدانند چه رفتاری ارزشمند است و چرا.
فرهمند همچنین تعداد شاخصها را محدود نگه داشت. او دریافت که اگر ارزیابی به فهرستی طولانی از معیارهای پیچیده تبدیل شود، کارکنان ممکن است بهجای بهبود عملکرد، صرفاً به دنبال جمعآوری امتیاز باشند.
تغییر دوم: ترکیب عملکرد فردی و گروهی
مدیرعامل نمیخواست تلاش فردی نادیده گرفته شود. بنابراین تصمیم نگرفت تمام پاداشها را به عملکرد تیم وابسته کند. او ساختاری طراحی کرد که هم نتیجه فردی و هم موفقیت جمعی را در نظر میگرفت.
برای مثال، در فروش، بخشی از ارزیابی به نتیجه شخصی هر فروشنده اختصاص یافت و بخشی دیگر به عملکرد کل تیم، کیفیت همکاری و میزان رضایت مشتریان مربوط شد.
این تغییر پیام روشنی داشت: تلاش فردی ارزشمند است، اما اگر موفقیت یک نفر به قیمت آسیب دیدن عملکرد کل مجموعه به دست آید، نمیتوان آن را موفقیت کامل دانست.
البته فرهمند مراقب بود که پاداش گروهی جای مسئولیت فردی را نگیرد. در غیر این صورت، ممکن بود کارکنان کمتلاش از نتیجه زحمات دیگران بهرهمند شوند. برای همین، حداقل استانداردهای عملکرد فردی حفظ شد و پاداش تیمی در کنار آن قرار گرفت.
تغییر سوم: ارزش دادن به رفتارهای همکاریساز
یکی از مشکلات نظام قبلی این بود که همکاری بهعنوان یک انتظار عمومی مطرح میشد، اما در ارزیابی رسمی جای مشخصی نداشت.
فرهمند تصمیم گرفت رفتارهای همکاریساز را با نمونههای واقعی بررسی کند. برای مثال:
- آیا کارمند اطلاعات ضروری را بهموقع در اختیار همکاران قرار میدهد؟
- آیا هنگام تحویل کار، جزئیات لازم را منتقل میکند تا دیگران مجبور به دوبارهکاری نشوند؟
- آیا برای حل مسئلهای که بر چند واحد اثر میگذارد، همکاری میکند؟
- آیا اشتباه یا خطری را که بر نتیجه تیم تأثیر دارد، بهموقع گزارش میدهد؟
این معیارها نباید به محبوبیت افراد یا نظر شخصی مدیر وابسته میبودند. بنابراین قرار شد ارزیابی بر اساس شواهد و مثالهای مشخص انجام شود، نه عباراتی مبهم مانند «روحیه خوبی دارد» یا «با دیگران سازگار است».
به این ترتیب، همکاری از یک شعار به بخشی قابل مشاهده از عملکرد تبدیل شد.
تغییر چهارم: جلوگیری از تبدیل رتبهبندی به مسابقه دائمی
فرهمند همچنین متوجه شد که اعلام مداوم رتبه کارکنان میتواند اضطراب و رقابت ناسالم ایجاد کند. بعضی افراد بهجای تمرکز بر بهتر شدن عملکرد خود، بیش از حد درگیر مقایسه با دیگران شده بودند.
او تصمیم گرفت نتایج ارزیابی را بیشتر در گفتوگوهای فردی و جلسات توسعه عملکرد بررسی کند. کارکنان باید میدانستند در چه زمینهای خوب عمل کردهاند، چه مهارتی را باید تقویت کنند و چگونه میتوانند به سطح بعدی برسند.
شناخت افراد برتر همچنان ادامه داشت، اما شرکت تلاش کرد موفقیت را فقط به معرفی یک برنده و چند بازنده محدود نکند. گاهی یک کارمند به دلیل پیشرفت چشمگیر نسبت به عملکرد قبلی خود شایسته تقدیر بود، حتی اگر بالاترین امتیاز کل شرکت را نداشت.
این روش به کارکنان نشان داد که پیشرفت شخصی نیز ارزشمند است و موفقیت همکاران لزوماً به معنای شکست آنها نیست.
نتیجه: پاداش باید رفتار درست را تقویت کند
در ماههای بعد، تغییرات بهتدریج اثر خود را نشان داد. انتقال اطلاعات میان واحدها بهتر شد و کارکنان بیشتر درباره مشکلات مشترک صحبت کردند. در بخش پشتیبانی، شرکت بهجای تمرکز صرف بر تعداد درخواستهای بستهشده، کیفیت حل مسئله را نیز پیگیری کرد. در فروش، بحث درباره سودآوری و رضایت مشتری در کنار تعداد قراردادها اهمیت بیشتری پیدا کرد.
البته همه مشکلات یکشبه از بین نرفتند. برخی کارکنان هنوز به معیارهای قدیمی عادت داشتند و مدیران نیز باید یاد میگرفتند عملکرد را با نگاه جامعتری ارزیابی کنند. با این حال، شرکت مسیر روشنتری پیدا کرده بود.
فرهمند به این نتیجه رسید که نظام پاداش فقط ابزاری برای تشویق کارکنان نیست؛ این نظام به آنها نشان میدهد سازمان واقعاً چه چیزی را ارزشمند میداند. اگر مدیر از همکاری سخن بگوید اما فقط نتیجه فردی را پاداش دهد، رفتار واقعی کارکنان احتمالاً از همان پاداشها تأثیر خواهد گرفت.
درس مدیریتی این داستان: پیش از طراحی پاداش و ارزیابی عملکرد، باید مشخص کرد که چه نتایجی برای سازمان اهمیت دارند و آیا معیارهای انتخابشده واقعاً همان نتایج را تقویت میکنند. پاداش مؤثر صرفاً افراد را به تلاش بیشتر وادار نمیکند؛ بلکه تلاش آنها را در مسیری قرار میدهد که هم به موفقیت فردی و هم به سلامت و عملکرد کل سازمان کمک کند.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که همه کارکنان را به یک روش مدیریت میکرد و استعدادهای تیمش را از دست داد
- مدیری که همیشه دنبال کارمند بااستعداد بود اما یک تیم معمولی ساخت
- مدیری که بهترین کارمندش ناگهان استعفا داد
- مدیری که همیشه همهچیز را فوری میخواست
- مدیری که از اختلاف میان دو شعبه غافل شد و رقابت داخلی را به بحران تبدیل کرد
- مدیری که شرکتش را بیش از توان واقعی گسترش داد و اعتبار چندسالهاش را به خطر انداخت