🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
مدیر یک شرکت تبلیغاتی همیشه یک جمله تکراری داشت:
«اگر آدمهای بااستعداد پیدا کنیم، شرکت رشد میکند.»
به همین دلیل، هر وقت شرکت میخواست نیروی جدید استخدام کند، مدیر دنبال افرادی میگشت که رزومههای درخشان داشته باشند.
مدرک بهتر.
سابقه بیشتر.
مهارتهای بیشتر.
نمونهکارهای جذابتر.
او تصور میکرد اگر بهترین آدمها را دور هم جمع کند، بهترین تیم را خواهد داشت.
اما بعد از چند سال، یک سؤال عجیب برایش ایجاد شد:
چرا با وجود داشتن چند نیروی بسیار توانمند، عملکرد تیم آنقدر که انتظار داشت خوب نیست؟
استخدام جدید
یک روز فردی به نام «نیما» وارد شرکت شد.
رزومه بسیار خوبی داشت.
چند سال در شرکتهای معتبر کار کرده بود و نمونهکارهایش از بیشتر کارکنان بهتر بود.
مدیر از استخدام او بسیار خوشحال شد.
به یکی از مدیران میانی گفت:
«این همان آدمی است که لازم داشتیم.»
اما چند هفته بعد، مشکل شروع شد.
نیما کار خودش را عالی انجام میداد، اما با بقیه اعضای تیم بهسختی همکاری میکرد.
اطلاعات را همیشه بهموقع منتقل نمیکرد.
وقتی همکارش ایدهای میداد، سریع میگفت:
«این روش جواب نمیدهد.»
گاهی پروژهای که خودش مسئولش بود خوب پیش میرفت، اما باعث میشد کار دو نفر دیگر سختتر شود.
مدیر ابتدا فکر کرد این مشکلات موقتی است.
اما نبود.
جلسهای که مدیر را غافلگیر کرد
چند ماه بعد، یک پروژه مهم به مشکل خورد.
از نظر فنی، همه اعضای تیم توانایی لازم را داشتند.
اما همکاری بین آنها ضعیف بود.
مدیر جلسهای تشکیل داد.
یکی از کارکنان گفت:
«هر کدام از ما کار خودمان را خوب انجام میدهیم، ولی انگار تیم نداریم.»
مدیر پرسید:
«منظورت چیست؟»
او جواب داد:
«ما چند آدم خوب داریم، اما همیشه با هم خوب کار نمیکنیم.»
این جمله مدیر را به فکر فرو برد.
تا آن روز، او بیشتر به این فکر کرده بود که چه کسانی در تیم هستند.
کمتر به این فکر کرده بود که این افراد چگونه با یکدیگر کار میکنند.
یک آزمایش ساده
مدیر تصمیم گرفت برای پروژه بعدی، به جای تقسیم کار صرفاً بر اساس تخصص، افراد را بر اساس همکاری هم انتخاب کند.
یک نفر که در تحلیل بسیار قوی بود، کنار فردی قرار گرفت که ارتباط خوبی با مشتریان داشت.
یک طراح باتجربه کنار کارمندی قرار گرفت که ایدههای زیادی داشت اما تجربه کمی داشت.
یک مدیر پروژه مسئول هماهنگی شد، نه اینکه خودش بخواهد همه کارها را انجام دهد.
این بار قبل از شروع پروژه، مدیر سه قانون تعیین کرد:
اطلاعات باید بهموقع به اشتراک گذاشته شود.
هیچکس حق ندارد ایده دیگری را بدون بررسی رد کند.
موفقیت پروژه متعلق به کل تیم است، نه یک نفر.
نتیجه غیرمنتظره
پروژه بهتر از انتظار پیش رفت.
جالب اینجا بود که هیچکدام از افراد تیم، لزوماً بهترین متخصص شرکت نبودند.
اما همکاری آنها بسیار بهتر بود.
مدیر فهمید مشکلی که قبلاً به «کمبود استعداد» نسبت میداد، در واقع تا حد زیادی مشکل هماهنگی و همکاری بوده است.
بازگشت به نیما
مدیر تصمیم گرفت با نیما صحبت کند.
گفت:
«تو از نظر تخصصی یکی از بهترین افراد شرکت هستی. اما میخواهم یک چیز را تغییر دهی.»
نیما پرسید:
«چه چیزی؟»
مدیر گفت:
«میخواهم موفقیت خودت را فقط با کیفیت کار خودت نسنجی. ببین آیا باعث میشوی کار بقیه هم بهتر شود یا نه.»
نیما ابتدا ناراحت شد.
فکر میکرد مدیر از تخصصش راضی نیست.
اما مدیر توضیح داد:
«من نمیخواهم تو کمتر خوب باشی. میخواهم خوب بودن تو باعث قویتر شدن تیم هم بشود.»
اتفاقی که چند ماه بعد افتاد
نیما کمکم رفتارش را تغییر داد.
قبل از شروع کار، اطلاعات لازم را با دیگران به اشتراک میگذاشت.
وقتی ایدهای را قبول نداشت، به جای رد کردن آن توضیح میداد چرا.
گاهی از کارکنان کمتجربهتر نظر میخواست.
و جالبتر از همه، شروع کرد به آموزش دادن چیزهایی که بلد بود.
چند ماه بعد، یکی از کارکنان جدید گفت:
«من خیلی از چیزهایی که یاد گرفتهام را از نیما یاد گرفتم.»
مدیر لبخند زد.
حالا نیما فقط یک متخصص خوب نبود.
او به یک عضو مؤثر تیم تبدیل شده بود.
مدیر فرمول استخدامش را تغییر داد
از آن به بعد، هنگام استخدام دیگر فقط نمیپرسید:
«این فرد چقدر توانمند است؟»
سؤالهای دیگری هم اضافه شد:
- آیا میتواند با دیگران همکاری کند؟
- آیا مسئولیت اشتباهاتش را میپذیرد؟
- آیا میتواند دانش خود را منتقل کند؟
- آیا به نظر دیگران گوش میدهد؟
- آیا در شرایط فشار، رفتار حرفهای خود را حفظ میکند؟
- آیا موفقیت تیم برایش مهم است یا فقط موفقیت شخصی خودش؟
مدیر فهمیده بود که یک رزومه عالی الزاماً یک همکار عالی نمیسازد.
استعداد فردی در برابر قدرت تیم
یک متخصص فوقالعاده میتواند ارزش زیادی برای یک شرکت ایجاد کند.
اما اگر باعث شود چهار نفر دیگر نتوانند درست کار کنند، ممکن است ارزش واقعی حضور او کمتر از چیزی باشد که روی کاغذ به نظر میرسد.
در مقابل، گاهی یک کارمند معمولی که به دیگران کمک میکند، اطلاعات را به اشتراک میگذارد، مسئولیتپذیر است و فضای همکاری ایجاد میکند، میتواند تأثیر بسیار بزرگی روی تیم داشته باشد.
به همین دلیل، در مدیریت منابع انسانی نباید فقط به دنبال استعداد فردی بود.
باید به دنبال تناسب فرد با تیم و فرهنگ سازمانی هم بود.
درس مدیریتی داستان
یکی از اشتباهات رایج مدیران این است که تصور میکنند:
«اگر افراد فوقالعادهای استخدام کنم، یک تیم فوقالعاده خواهم داشت.»
اما جمع چند فرد بسیار توانمند همیشه به معنی شکلگیری یک تیم قدرتمند نیست.
تیم زمانی قدرتمند میشود که اعضای آن بتوانند:
- با یکدیگر ارتباط مؤثر داشته باشند.
- دانششان را به اشتراک بگذارند.
- اختلاف نظر را مدیریت کنند.
- به موفقیت جمعی فکر کنند.
- به یکدیگر کمک کنند.
- و مسئولیت نتیجه نهایی را بپذیرند.
نتیجه داستان
مدیر شرکت سالها دنبال «بهترین آدمها» بود.
اما در نهایت فهمید سؤال مهمتری وجود دارد:
«آیا این آدمهای خوب میتوانند با هم یک تیم خوب بسازند؟»
گاهی یک تیم متشکل از چند متخصص درخشان، نتیجهای معمولی ایجاد میکند.
و گاهی چند نیروی کاملاً معمولی، وقتی درست کنار هم قرار میگیرند و فرهنگ همکاری مناسبی دارند، نتیجهای فوقالعاده میسازند.
در کسبوکار، همیشه بهترین افراد برنده نمیشوند؛ بسیاری از اوقات، بهترین تیم برنده میشود.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که یک اشتباه کوچک را پنهان کرد و با یک بحران بزرگ روبهرو شد
- مدیری که فکر میکرد همه کارکنان باید دقیقاً مثل هم مدیریت شوند
- مدیری که اطلاعات را پیش خودش نگه میداشت و شرکتش را به چند جزیره جدا تبدیل کرد
- مدیری که یک کارمند سمی را نگه داشت و کل تیم را از دست داد
- مدیری که برای حفظ ظاهر حرفهای شرکت، خبرهای بد را از مشتری پنهان کرد
- مدیری که از رقیبش تقلید کرد و مزیت رقابتی شرکت خودش را از بین برد