🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
مدیر یک شرکت تولیدی قرار بود درباره عرضه یک محصول جدید تصمیم بگیرد.
محصول آماده بود و تیم بازاریابی معتقد بود زمان مناسبی برای ورود به بازار است.
در جلسه تصمیمگیری، تقریباً همه موافق بودند.
مدیر بازاریابی گفت:
«بازار آماده است.»
مدیر فروش گفت:
«مشتریها منتظر چنین محصولی هستند.»
مدیر مالی گفت:
«بودجه لازم را داریم.»
حتی مدیر تولید هم تأیید کرد که کارخانه میتواند سفارشهای اولیه را آماده کند.
جلسه تقریباً تمام شده بود که یکی از کارکنان جوان تیم گفت:
«من فکر میکنم بهتر است فعلاً محصول را عرضه نکنیم.»
اتاق ساکت شد.
مدیر پرسید:
«چرا؟»
کارمند گفت:
«چون فکر میکنم یک مشکل مهم در محصول وجود دارد.»
یکی از مدیران خندید و گفت:
«اگر مشکل مهمی بود، احتمالاً تا الان کسی متوجه شده بود.»
کارمند چیزی نگفت.
مدیرعامل هم جلسه را بدون تصمیم نهایی تمام کرد و گفت فردا دوباره درباره موضوع صحبت خواهند کرد.
یک سؤال ساده
فردای آن روز، مدیرعامل همان کارمند جوان را به دفترش دعوت کرد.
گفت:
«دیروز همه مخالف نظر تو بودند. هنوز هم روی حرفت هستی؟»
کارمند جواب داد:
«بله.»
مدیر پرسید:
«مطمئنی؟»
گفت:
«نه. مطمئن نیستم. ولی فکر میکنم باید بررسی کنیم.»
این جمله توجه مدیر را جلب کرد.
او انتظار داشت کارمند از نظر خودش با اطمینان دفاع کند، اما کارمند چیز دیگری میخواست.
او نمیخواست ثابت کند حق با اوست؛ میخواست مطمئن شود شرکت اشتباه نمیکند.
مدیر تصمیم گرفت موضوع را بررسی کنند.
آزمایش کوچک
آنها محصول را به تعداد محدودی از مشتریان احتمالی نشان دادند.
از مشتریان خواستند بدون حضور تیم فروش درباره محصول نظر بدهند.
نتایج عجیب بود.
بیشتر مشتریان اصل محصول را دوست داشتند، اما تقریباً نیمی از آنها درباره یک ویژگی خاص سؤال مشابهی داشتند.
آن ویژگی برای تیم داخلی کاملاً عادی به نظر میرسید.
اما مشتریان برداشت متفاوتی از آن داشتند.
مدیرعامل گفت:
«پس مشکل همین است.»
کارمند جوان پاسخ داد:
«شاید. ولی بهتر است باز هم آزمایش کنیم.»
آنها نمونه اولیه را اصلاح کردند و دوباره محصول را به گروه دیگری از مشتریان نشان دادند.
این بار واکنشها بسیار بهتر بود.
چیزی که در جلسه اتفاق افتاده بود
بعد از پایان آزمایشها، مدیرعامل دوباره جلسهای با مدیران برگزار کرد.
این بار پرسید:
«چرا هیچکدام از ما آن مشکل را ندیدیم؟»
یکی از مدیران گفت:
«چون همهمان از داخل شرکت به محصول نگاه میکردیم.»
این جمله دقیقاً مشکل را توضیح میداد.
اعضای تیم ماهها روی محصول کار کرده بودند.
آنها میدانستند محصول چگونه ساخته شده، چرا هر ویژگی در آن قرار گرفته و قرار است چه مشکلی را حل کند.
اما مشتری چنین اطلاعاتی نداشت.
برای تیم داخلی، آن ویژگی کاملاً واضح بود.
برای مشتری، نه.
مدیر تصمیم مهمی گرفت
مدیرعامل از آن روز یک قانون جدید در جلسات مهم شرکت گذاشت.
گفت:
«از این به بعد، وقتی همه با یک تصمیم موافق هستند، یک نفر باید عمداً نقش مخالف را بازی کند.»
این فرد موظف بود بپرسد:
- اگر این تصمیم اشتباه باشد، چرا؟
- چه چیزی را نمیبینیم؟
- چه فرضی ممکن است غلط باشد؟
- بدترین اتفاقی که میتواند رخ دهد چیست؟
- چه اطلاعاتی میتواند نظر ما را تغییر دهد؟
هدف این نبود که همیشه تصمیمها رد شوند.
هدف این بود که قبل از تصمیمگیری، نقاط کور تیم پیدا شوند.
چند ماه بعد
چند ماه بعد، شرکت با یک تصمیم بزرگتر روبهرو شد.
قرار بود بخش قابلتوجهی از بودجه شرکت برای توسعه یک بازار جدید هزینه شود.
این بار تقریباً همه موافق بودند.
اما مدیرعامل گفت:
«چه کسی مخالف است؟»
هیچکس جواب نداد.
مدیر لبخند زد و گفت:
«پس باید یک مخالف پیدا کنیم.»
یکی از مدیران مالی مسئول شد تمام فرضیات طرح را زیر سؤال ببرد.
او بعد از بررسی متوجه شد هزینه جذب مشتری در بازار جدید احتمالاً بیشتر از چیزی است که در پیشبینی اولیه محاسبه شده بود.
طرح متوقف نشد، اما اصلاح شد.
شرکت با بودجه کمتری شروع کرد و ابتدا بازار را در مقیاس کوچک آزمایش کرد.
چند ماه بعد مشخص شد پیشبینی اولیه واقعاً بیش از حد خوشبینانه بوده است.
چرا مخالفت برای مدیریت مهم است؟
در بسیاری از سازمانها، مدیران تصور میکنند یک تیم خوب تیمی است که اعضای آن با یکدیگر اختلاف نظر ندارند.
اما این تصور میتواند خطرناک باشد.
اگر کارکنان احساس کنند مخالفت با مدیر یا اکثریت تیم باعث دردسر میشود، به مرور یاد میگیرند سکوت کنند.
در چنین محیطی، ممکن است همه در جلسه سر تکان دهند و بگویند:
«بله، تصمیم خوبی است.»
اما بعد از جلسه، همان افراد درباره مشکلات تصمیم صحبت کنند.
این یعنی سازمان ظاهراً هماهنگ است، اما در واقع اطلاعات مهم در جلسات مطرح نمیشوند.
مدیر خوب چه کاری انجام میدهد؟
مدیر خوب فقط نظر جمع را نمیپرسد.
او شرایطی ایجاد میکند که نظر مخالف هم امنیت داشته باشد.
وقتی یک کارمند میگوید:
«من فکر میکنم این تصمیم اشتباه است.»
واکنش مدیر نباید فوراً این باشد:
«چرا منفیبافی میکنی؟»
بهتر است بپرسد:
«چه چیزی باعث شده اینطور فکر کنی؟»
همین سؤال ساده میتواند اطلاعاتی را آشکار کند که کل تیم از آن بیخبر بوده است.
درس مدیریتی داستان
یکی از خطرناکترین شرایط برای یک مدیر، زمانی است که همه اعضای تیم خیلی سریع و بدون بحث با یکدیگر موافق میشوند.
البته توافق همیشه بد نیست.
مشکل زمانی ایجاد میشود که ترس، رودربایستی یا فشار گروهی باعث توافق شده باشد.
یک تیم قدرتمند تیمی نیست که همیشه یک نظر داشته باشد.
تیم قدرتمند تیمی است که بتواند درباره یک موضوع اختلاف نظر داشته باشد، دلایل مختلف را بررسی کند و در نهایت آگاهانه به یک تصمیم مشترک برسد.
بنابراین اگر در یک جلسه مهم همه خیلی سریع گفتند «موافقیم»، شاید بد نباشد یک سؤال دیگر هم بپرسید:
«اگر این تصمیم اشتباه باشد، چه چیزی را ندیدهایم؟»
گاهی مهمترین عضو جلسه، کسی نیست که بلندترین صدای موافق را دارد؛
کسی است که جرئت میکند سؤال متفاوتی بپرسد.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که بدون مشورت با کارکنان، همهچیز را تغییر داد
- مدیری که بهترین ایدهها را از دست داد چون به آدمهای اشتباه گوش میداد
- مدیری که همیشه همهچیز را فوری میخواست
- مدیری که کارمندش را ارتقا داد، اما یک مدیر خوب نساخت
- مدیری که یک کارمند سمی را نگه داشت و کل تیم را از دست داد
- مدیری که شرکتش را بیش از توان واقعی گسترش داد و اعتبار چندسالهاش را به خطر انداخت