🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
شرکت «پیشگامان تجارت» سالها بود که با یک روش مشخص کار میکرد. سفارشها از طریق یک سامانه ثبت میشدند، هر واحد مسئولیتهای خودش را میدانست و کارکنان با گذشت زمان، راهورسم انجام کارها را یاد گرفته بودند.
البته روش شرکت بینقص نبود. بعضی مراحل تکراری بودند، گزارشها با تأخیر آماده میشدند و گاهی اطلاعات میان واحدهای مختلف بهدرستی منتقل نمیشد.
«کاوه»، مدیرعامل شرکت، تصمیم گرفت این وضعیت را تغییر دهد.
او پس از شرکت در یک دوره مدیریتی، با نرمافزار جدیدی آشنا شده بود که میتوانست بسیاری از فرایندهای شرکت را یکپارچه کند. به نظرش، استفاده از این نرمافزار راهحل تمام مشکلات بود.
کاوه با خودش فکر کرد:
«اگر سیستم رو عوض کنیم، کارها سریعتر میشه، خطاها کاهش پیدا میکنه و همهچیز منظمتر پیش میره.»
او تصمیمش را گرفت.
اما یک نکته مهم را فراموش کرد: کسانی که قرار بود هر روز با این سیستم کار کنند، هنوز در تصمیمگیری مشارکت نداشتند.
تصمیمی که در یک جلسه گرفته شد
کاوه در جلسه هفتگی مدیران اعلام کرد که از ماه آینده، تمام واحدهای شرکت باید از نرمافزار جدید استفاده کنند.
گفت:
«این سیستم امکانات خیلی خوبی داره. از ماه بعد، همه اطلاعات باید فقط از طریق همین سامانه ثبت بشه. دیگه نمیخوام گزارشهای پراکنده و فایلهای مختلف داشته باشیم.»
یکی از مدیران پرسید:
«آیا قبل از شروع کار، دوره آموزشی برگزار میکنیم؟»
کاوه پاسخ داد:
«چند آموزش کوتاه کافیه. نرمافزار پیچیدهای نیست.»
مدیر دیگری گفت:
«بعضی از فرایندهای ما شرایط خاصی دارن. بهتر نیست قبل از اجرای کامل، یک بخش رو آزمایش کنیم؟»
کاوه کمی مکث کرد و گفت:
«اگر بخوایم برای هر تغییری اینقدر وقت بذاریم، هیچوقت پیشرفت نمیکنیم.»
جلسه تمام شد.
از نظر کاوه، تصمیم گرفته شده بود و حالا وظیفه همه این بود که آن را اجرا کنند.
اما از نظر کارکنان، اتفاق دیگری افتاده بود.
آنها باید روش کاری را تغییر میدادند که سالها با آن آشنا بودند، بدون اینکه دقیقاً بدانند چرا این تغییر ضروری است یا قرار است چه مشکلاتی را حل کند.
شروعی که قرار بود ساده باشد
در هفته اول، شرکت جلسات کوتاهی برای معرفی نرمافزار برگزار کرد.
کارکنان یاد گرفتند چگونه وارد سامانه شوند، اطلاعات مشتریان را ثبت کنند و گزارشهای اولیه را مشاهده کنند.
اما هنگام استفاده واقعی، مشکلاتی ظاهر شد.
واحد فروش به اطلاعاتی نیاز داشت که در فرمهای نرمافزار پیشبینی نشده بود.
واحد مالی مجبور بود برای برخی گزارشها همچنان از فایلهای قبلی استفاده کند.
کارکنان بخش سفارشها نیز متوجه شدند که ثبت بعضی اطلاعات در نرمافزار جدید، بیشتر از روش قبلی زمان میبرد.
یکی از کارکنان به مدیرش گفت:
«ما قبلاً این مرحله رو در چند دقیقه انجام میدادیم. الان باید چند صفحه رو باز کنیم و اطلاعات یکسانی رو چند بار وارد کنیم.»
مدیر پاسخ داد:
«فعلاً باید با سیستم جدید کار کنیم. بعداً مشکلات رو بررسی میکنیم.»
اما «بعداً» هنوز زمان مشخصی نداشت.
کارکنان مجبور بودند هم با سامانه جدید کار کنند و هم برای بعضی وظایف به روش قبلی برگردند.
بهجای اینکه کارها سادهتر شوند، دوبارهکاری افزایش یافته بود.
مقاومت کارکنان آغاز شد
پس از چند هفته، کاوه متوجه شد که استفاده از نرمافزار جدید برخلاف انتظارش پیش نمیرود.
بعضی کارکنان اطلاعات را با تأخیر وارد میکردند.
برخی گزارشها همچنان خارج از سامانه تهیه میشدند.
چند نفر هم برای حل مسائل روزمره از همان فایلهای قدیمی استفاده میکردند.
کاوه ناراحت شد و در جلسه مدیران گفت:
«چرا هنوز بعضیها با روش قبلی کار میکنن؟ ما که اعلام کردیم سیستم عوض شده.»
یکی از مدیران پاسخ داد:
«چون بعضی کارها با روش جدید سختتر شده.»
کاوه گفت:
«اگر همه همینطور برخورد کنن، هیچ تغییری در شرکت اتفاق نمیافته.»
او تصور میکرد کارکنان در برابر تغییر مقاومت میکنند، چون به روشهای قدیمی عادت کردهاند.
این برداشت تا حدی درست بود، اما تمام ماجرا را توضیح نمیداد.
بخشی از مقاومت کارکنان به این دلیل بود که سیستم جدید واقعاً با بعضی نیازهای کاری آنها هماهنگ نشده بود.
بخش دیگر از این مشکل هم به نگرانی درباره آینده مربوط میشد. کارکنان نمیدانستند تغییرات جدید چه تأثیری بر وظایف روزانه، ارزیابی عملکرد و مسئولیتهایشان خواهد داشت.
آنها فقط دستور استفاده از یک نرمافزار را شنیده بودند، نه توضیح روشنی درباره هدف، مزایا و پیامدهای آن.
پرسشی که کاوه از خودش نپرسیده بود
یک روز، مدیر عملیات شرکت پیشنهادی مطرح کرد.
گفت:
«قبل از اینکه درباره همکاری نکردن کارکنان صحبت کنیم، بهتر نیست ببینیم خود سیستم چه مشکلاتی داره؟»
کاوه پرسید:
«منظورت چیه؟»
مدیر عملیات توضیح داد که بیشتر کارکنان با اصل استفاده از نرمافزار جدید مخالفتی ندارند. مشکل این است که بعضی از مراحل کار با نیازهای واقعی شرکت هماهنگ نیستند.
سپس پیشنهاد کرد از کارکنان هر واحد بخواهند سه مورد را مشخص کنند:
- کدام بخش از نرمافزار کارشان را بهتر کرده است؟
- کدام مرحله هنوز دشوار یا زمانبر است؟
- چه تغییری باعث میشود استفاده از سیستم آسانتر شود؟
کاوه ابتدا تردید داشت.
او نگران بود که اگر به همه اجازه دهد درباره سیستم نظر بدهند، فرایند تغییر بیش از حد طولانی شود.
اما در نهایت پذیرفت یک جلسه با نمایندگان واحدهای مختلف برگزار کند.
جلسهای که اطلاعات تازهای آشکار کرد
در جلسه، کارکنان مشکلاتی را مطرح کردند که کاوه از آنها اطلاعی نداشت.
یکی از کارکنان فروش توضیح داد که اطلاعات تماس مشتریان باید در دو بخش مختلف ثبت شود.
یکی از اعضای تیم مالی نشان داد که گزارش موردنیاز آنها با قالب فعلی نرمافزار قابل دریافت نیست.
کارمند دیگری گفت که بسیاری از کارکنان نمیدانند در صورت ثبت اشتباه اطلاعات، چگونه آن را اصلاح کنند.
کاوه به صحبتهای آنها گوش داد.
سپس پرسید:
«چرا این مشکلات رو زودتر گزارش نکردید؟»
یکی از کارکنان پاسخ داد:
«فکر میکردیم تصمیم گرفته شده و قرار نیست تغییری در سیستم ایجاد بشه. تصورمون این بود که باید خودمون رو باهاش وفق بدیم.»
کاوه تازه متوجه شد که خودش، ناخواسته، فضایی ایجاد کرده بود که در آن کارکنان بهجای مشارکت در بهبود تغییرات، فقط تلاش میکردند از دستورهای صادرشده پیروی کنند.
او انتظار داشت کارکنان برای موفقیت پروژه همکاری کنند، اما فرصت چندانی برای مشارکت در شکلگیری آن نداده بود.
یک تغییر در شیوه اجرای تغییر
کاوه تصمیم گرفت بهجای اصرار بر اجرای بیکموکاست برنامه اولیه، روش اجرا را اصلاح کند.
او چند اقدام مشخص انجام داد.
نخست، کارکنان هر واحد توانستند مشکلات واقعی خود را ثبت کنند و برای آنها راهحل پیشنهاد دهند.
دوم، یک گروه کوچک از نمایندگان واحدها تشکیل شد تا همراه با مسئول فنی، راهکارهای قابلاجرا را بررسی کنند.
سوم، شرکت برای آموزش کارکنان زمان بیشتری در نظر گرفت. آموزشها نیز بهجای تمرکز صرف بر معرفی امکانات نرمافزار، بر انجام وظایف واقعی هر واحد متمرکز شدند.
چهارم، اجرای برخی قابلیتها تا زمان رفع مشکلات مهم به تعویق افتاد.
کاوه همچنین در یک جلسه عمومی توضیح داد که هدف از تغییر سیستم چیست و قرار است چه نتایجی به دست آید.
گفت:
«هدف این نیست که فقط از یک نرمافزار جدید استفاده کنیم. میخوایم ثبت اطلاعات سادهتر بشه، خطاها کاهش پیدا کنن و واحدها بتونن بهتر با هم کار کنن. اگر بخشی از سیستم مانع رسیدن به این هدف میشه، باید بررسیش کنیم.»
این توضیح ساده، برداشت کارکنان از تغییر را عوض کرد.
آنها حالا بهتر میدانستند چرا شرکت تصمیم به تغییر گرفته است و چگونه میتوانند در موفقیت آن نقش داشته باشند.
کارکنان از مخالف به همکار تبدیل شدند
چند هفته بعد، یکی از کارکنان بخش فروش پیشنهادی برای اصلاح فرم ثبت سفارش ارائه کرد.
او متوجه شده بود با ترکیب دو مرحله و حذف چند فیلد تکراری، زمان ثبت اطلاعات کاهش پیدا میکند.
تیم فنی پیشنهاد را بررسی کرد و پس از اطمینان از حفظ اطلاعات ضروری، آن را اجرا کرد.
در بخش مالی نیز کارکنان با کمک مسئول سامانه، قالب گزارش موردنیازشان را طراحی کردند.
بهتدریج، تعداد مشکلات تکراری کمتر شد و کارکنان با اطمینان بیشتری از نرمافزار استفاده کردند.
تغییر هنوز به پایان نرسیده بود، اما مسیر آن بهتر شده بود.
تفاوت اصلی این بود که کارکنان دیگر خود را صرفاً مجریان یک تصمیم تحمیلی نمیدیدند؛ آنها در بهبود نتیجه نقش داشتند.
آیا مدیر باید برای هر تصمیمی نظر همه را بپرسد؟
کاوه در این تجربه به نکته مهم دیگری هم رسید.
مشارکت دادن کارکنان به این معنی نیست که برای هر تصمیم مدیریتی باید از تمام اعضای شرکت نظرخواهی شود یا هر فرد بتواند تصمیم نهایی را وتو کند.
در شرایط مختلف، میزان مشارکت میتواند متفاوت باشد.
گاهی مدیر باید برای تصمیمگیری سریع اقدام کند؛ بهخصوص وقتی با یک مسئله فوری یا خطری جدی روبهرو است.
اما در تغییراتی که مستقیماً بر شیوه کار افراد تأثیر میگذارند، نظرخواهی از کسانی که با جزئیات کار آشنا هستند، میتواند مشکلات پنهان را آشکار کند و کیفیت اجرا را بالا ببرد.
مدیر همچنان مسئول تصمیم نهایی است.
اما مسئولیت داشتن به معنی بینیازی از شنیدن نظر دیگران نیست.
درس مدیریتی داستان
یکی از اشتباهات رایج در مدیریت تغییر این است که مدیران تمام توجه خود را به انتخاب راهحل مناسب اختصاص میدهند و تصور میکنند پس از انتخاب راهحل، اجرای آن بهصورت خودکار اتفاق خواهد افتاد.
در عمل، موفقیت یک تغییر به عوامل دیگری هم بستگی دارد: میزان آمادگی کارکنان، کیفیت آموزش، روشن بودن هدف، تناسب راهحل با نیازهای واقعی و فرصت کافی برای اصلاح مشکلات.
اگر مدیر میخواهد تغییرات سازمانی با مقاومت کمتری روبهرو شوند، بهتر است چند اصل را رعایت کند:
هدف تغییر را توضیح دهد. کارکنان باید بدانند چه مشکلی قرار است حل شود و چرا روش فعلی دیگر کافی نیست.
پیش از اجرای گسترده، نیازهای واقعی را بررسی کند. تجربه کسانی که هر روز با فرایندها سروکار دارند، میتواند از بروز مشکلات پرهزینه جلوگیری کند.
فرصت آزمایش و اصلاح فراهم کند. لازم نیست همیشه نسخه اول یک سیستم یا فرایند، بهترین نسخه ممکن باشد.
آموزش را جدی بگیرد. انتظار تغییر رفتار بدون فراهم کردن دانش و ابزار لازم، معمولاً نتیجه مطلوبی ندارد.
میان شنیدن نظر و واگذار کردن اختیار تصمیمگیری تفاوت قائل شود. مدیر میتواند نظرات مختلف را بشنود و در نهایت مسئولیت انتخاب مسیر را بر عهده بگیرد.
نتیجه داستان
سه ماه پس از آغاز پروژه، نرمافزار جدید به بخش مهمی از عملیات شرکت تبدیل شده بود.
همه مشکلات از بین نرفته بودند، اما بخش قابلتوجهی از موانع اولیه برطرف شده بود. اطلاعات منظمتر ثبت میشدند، برخی مراحل تکراری حذف شده بودند و کارکنان میدانستند در صورت بروز مشکل، چگونه آن را گزارش کنند.
کاوه نیز نگاه متفاوتی به مدیریت تغییر پیدا کرده بود.
او فهمید که انتخاب یک راهحل خوب، فقط آغاز مسیر است. برای موفقیت آن راهحل باید افرادی را که قرار است از آن استفاده کنند، برای تغییر آماده کرد و اجازه داد مشکلات واقعی در طول اجرا شناسایی شوند.
مدیری که فقط تغییر را اعلام میکند، ممکن است با مقاومت روبهرو شود؛ مدیری که دلیل تغییر را توضیح میدهد و کارکنان را در اجرای آن مشارکت میدهد، شانس بیشتری برای موفقیت دارد.
گاهی مشکل این نیست که کارکنان با پیشرفت مخالفاند؛ مشکل این است که تغییری که قرار است زندگی کاری آنها را عوض کند، بدون شنیدن تجربه و نیازهایشان طراحی شده است.
مدیریت موفق تغییر، فقط تصمیم گرفتن درباره آینده نیست؛ ایجاد شرایطی است که افراد بتوانند آن آینده را در عمل بسازند.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که فهمید همه اعضای تیم نمیتوانند همزمان درست بگویند
- مدیری که هر هفته اولویتهای شرکت را عوض میکرد
- مدیری که همه کارکنان را به یک روش مدیریت میکرد و استعدادهای تیمش را از دست داد
- مدیری که از کارکنانش بیشتر کار میخواست تا اینکه بهترین کارمندش از پا افتاد
- مدیری که برای خرید یک فناوری گرانقیمت هیجانزده شد و بعد فهمید مشکل شرکت چیز دیگری بود
- مدیری که هر هفته استراتژی جدیدی داشت و شرکتش را سردرگم کرد