🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
شرکت «بازارگستر» در زمینه فروش اینترنتی لوازم خانه فعالیت میکرد. این شرکت در چند سال نخست رشد خوبی داشت و توانسته بود گروهی از مشتریان وفادار برای خودش ایجاد کند.
«فرزاد»، مدیرعامل شرکت، فردی خلاق و ایدهپرداز بود. همیشه اخبار بازار را دنبال میکرد، درباره موفقیت کسبوکارهای دیگر میخواند و از دیدن روشهای تازه بازاریابی هیجانزده میشد.
اما یک عادت داشت که بهتدریج شرکتش را با مشکل روبهرو کرد.
او بهمحض اینکه با یک ایده جدید آشنا میشد، میخواست استراتژی شرکت را تغییر دهد.
یک هفته تصمیم میگرفت تمرکز اصلی روی تبلیغات باشد. هفته بعد میگفت باید روی شبکههای اجتماعی سرمایهگذاری کنند. چند روز بعد از اهمیت تولید محتوا صحبت میکرد و ماه بعد میخواست مدل فروش شرکت را کاملاً تغییر دهد.
فرزاد تصور میکرد این تغییرات نشانه هوشمندی و انعطافپذیری اوست.
اما کارکنان شرکت دیگر نمیدانستند قرار است به کدام سمت حرکت کنند.
هر هفته، یک مسیر تازه
یکشنبه صبح، فرزاد با هیجان وارد جلسه مدیران شد.
گفت:
«بچهها، من دیشب یک گزارش درباره بازار خوندم. به نظرم باید تمام تمرکزمون رو روی اینستاگرام بذاریم. آینده فروش اینجاست.»
مدیر بازاریابی پرسید:
«پس برنامه تولید محتوای سایت رو ادامه بدیم؟»
فرزاد پاسخ داد:
«فعلاً نه. الان باید از فرصت شبکههای اجتماعی استفاده کنیم.»
تیم بازاریابی برنامه قبلی را متوقف کرد و برای تولید محتوا در اینستاگرام برنامهریزی کرد.
یک هفته بعد، فرزاد در یک همایش تجاری شرکت کرد و با مدیر کسبوکاری آشنا شد که از طریق ایمیل مارکتینگ فروش بالایی داشت.
دوشنبه صبح گفت:
«فکر کنم اشتباه کردیم. بازاریابی ایمیلی خیلی جدیتر از چیزیه که تصور میکردیم. باید روی جمعآوری ایمیل مشتریان تمرکز کنیم.»
مدیر بازاریابی با تعجب پرسید:
«پس برنامه اینستاگرام چی میشه؟»
فرزاد جواب داد:
«اون رو هم ادامه بدید، ولی فعلاً اولویت با ایمیله.»
تیم دوباره برنامههایش را تغییر داد.
چند روز بعد، یک رقیب کمپین تخفیف بزرگی برگزار کرد.
فرزاد بلافاصله گفت:
«ما هم باید وارد رقابت قیمتی بشیم. نمیتونیم سهم بازار رو از دست بدیم.»
و اینگونه، بدون اینکه برنامه قبلی به نتیجه مشخصی برسد، برنامه جدیدی آغاز شد.
کارکنانی که دیگر به برنامهها اعتماد نداشتند
در ابتدا، کارکنان با تغییرات فرزاد همراهی میکردند.
آنها میدانستند که بازار ثابت نیست و گاهی لازم است روشهای جدید را امتحان کرد.
اما بعد از چند ماه، رفتارشان تغییر کرد.
وقتی فرزاد ایده تازهای مطرح میکرد، اعضای تیم دیگر مثل گذشته هیجانزده نمیشدند.
یکی از کارکنان زیر لب به همکارش گفت:
«فعلاً صبر کن. شاید هفته بعد نظرش عوض بشه.»
همکارش خندید و جواب داد:
«پس بهتره هنوز شروع نکنیم!»
این شوخی بهتدریج به واقعیت رفتاری شرکت تبدیل شد.
کارکنان برای پروژههای تازه انرژی زیادی صرف نمیکردند، چون مطمئن نبودند چند روز بعد مجبور شوند آنها را کنار بگذارند.
آنها یاد گرفته بودند که بهجای اجرای سریع برنامهها، منتظر بمانند تا ببینند تصمیم مدیرعامل چقدر دوام میآورد.
فرزاد فکر میکرد مشکل از کمبود انگیزه کارکنان است.
اما مشکل واقعی جای دیگری بود: اعتماد به ثبات تصمیمهای مدیریتی کاهش یافته بود.
هزینهای که در گزارشهای شرکت دیده نمیشد
یک روز، مدیر مالی شرکت گزارشی آماده کرد که فرزاد را متعجب کرد.
شرکت در شش ماه گذشته هزینههای مختلفی برای فعالیتهای بازاریابی پرداخت کرده بود، اما نتایج بسیاری از این فعالیتها قابل ارزیابی نبودند.
چرا؟
چون قبل از اینکه هر برنامه به مرحله ارزیابی برسد، تمرکز شرکت به فعالیت دیگری منتقل شده بود.
کمپین اول هنوز اطلاعات کافی برای تحلیل نداشت که کمپین دوم آغاز شده بود.
برنامه تولید محتوا هنوز فرصت نکرده بود نتیجه مشخصی نشان دهد که منابع آن به پروژه دیگری اختصاص یافته بود.
حتی برخی ابزارهایی که شرکت خریداری کرده بود، پس از چند هفته کنار گذاشته شده بودند.
مدیر مالی گفت:
«ما برای شروع پروژهها هزینه میکنیم، اما خیلی وقتها قبل از اینکه بفهمیم نتیجهشون چی بوده، سراغ پروژه بعدی میریم.»
فرزاد پاسخ داد:
«ولی اگه یک فرصت بهتر پیدا بشه، چرا باید به برنامه قبلی بچسبیم؟»
مدیر مالی گفت:
«قرار نیست به هر برنامهای بچسبیم. مشکل اینه که ما قبل از اینکه بفهمیم برنامه قبلی خوب بوده یا بد، عوضش میکنیم.»
فرزاد برای نخستین بار به تفاوت این دو موضوع فکر کرد.
جلسهای که مسیر شرکت را تغییر داد
فرزاد تصمیم گرفت جلسهای با مدیران واحدها برگزار کند.
این بار از همه خواست صادقانه درباره مشکلات کار صحبت کنند.
مدیر بازاریابی گفت:
«ما نمیدونیم برای سه ماه آینده دقیقاً روی چه چیزی تمرکز داریم.»
مدیر فروش گفت:
«وقتی برنامهها مدام تغییر میکنن، نمیتونیم برای مشتریان هدف مشخصی تعریف کنیم.»
مدیر محتوا گفت:
«گاهی یک پروژه رو شروع میکنیم، مهارت و تجربه لازم رو به دست میاریم، بعد ناگهان کنار گذاشته میشه. چند هفته بعد هم ممکنه دوباره سراغ همون ایده برگردیم.»
فرزاد مدتی سکوت کرد.
او تصور میکرد با مطرح کردن ایدههای جدید، شرکت را از رقبا جلو میاندازد.
اما حالا متوجه میشد که تغییر مداوم، فقط برنامهها را تغییر نداده است؛ بلکه توانایی شرکت برای یادگیری، همکاری و اجرای مؤثر را هم تضعیف کرده است.
فرق مدیر منعطف با مدیر بیثبات چیست؟
فرزاد پس از جلسه، شروع به بررسی تصمیمهای شش ماه گذشته کرد.
به این نتیجه رسید که دو رفتار متفاوت را با هم اشتباه گرفته بود.
مدیر منعطف، وقتی شواهد تازهای به دست میآورد، آماده اصلاح مسیر است.
اما مدیر بیثبات، ممکن است صرفاً تحت تأثیر یک خبر، یک تجربه شخصی یا موفقیت ظاهری یک رقیب، تصمیم قبلی خود را کنار بگذارد؛ بدون اینکه بررسی کند آیا شرایط کسبوکار خودش نیز تغییر کرده است یا نه.
انعطافپذیری به معنای تغییر ندادن برنامهها نیست.
همانطور که پایبندی به استراتژی هم به معنای نادیده گرفتن واقعیتهای جدید نیست.
مسئله این است که هر تغییر باید دلیل مشخص داشته باشد.
اگر دادههای تازه نشان دهند روش فعلی کارآمد نیست، اصلاح استراتژی منطقی است.
اما اگر تنها دلیل تغییر این باشد که ایده جدید جذابتر به نظر میرسد، احتمال دارد شرکت وارد چرخهای بیپایان از شروع کردن و رها کردن شود.
فرزاد سه تصمیم گرفت
فرزاد برای پایان دادن به سردرگمی، سه تغییر اساسی در شیوه مدیریت شرکت ایجاد کرد.
تصمیم اول: تعیین استراتژی برای یک دوره مشخص
تیم مدیریتی قرار شد اهداف اصلی سه ماه آینده را تعیین کند. این اهداف قرار نبود غیرقابل تغییر باشند، اما تغییر آنها باید با بررسی شرایط و دلایل روشن انجام میشد.
تصمیم دوم: ارزیابی قبل از کنار گذاشتن برنامهها
از این به بعد، پیش از توقف هر پروژه، تیم باید بررسی میکرد که چه مقدار از برنامه اجرا شده، چه نتایجی به دست آمده و چه چیزی از آن آموختهاند.
اگر پروژه به نتیجه نرسیده بود، باید مشخص میشد که مشکل از خود ایده بوده، اجرای نامناسب بوده یا زمان کافی برای ارزیابی وجود نداشته است.
تصمیم سوم: ثبت دلایل تغییر مسیر
هرگاه فرزاد یا یکی از مدیران پیشنهاد تغییر مهمی میداد، باید توضیح میداد چه اطلاعات تازهای باعث این تصمیم شده است.
اگر دلایل کافی وجود داشت، تغییر انجام میشد. در غیر این صورت، ایده جدید برای بررسیهای بعدی ثبت میشد.
با این روش، شرکت همچنان میتوانست از فرصتهای جدید استفاده کند، بدون اینکه هر ایده تازه همه برنامههای قبلی را به هم بریزد.
سه ماه بعد چه اتفاقی افتاد؟
در ماه نخست، تیم بازاریابی روی یک برنامه مشخص تمرکز کرد. بخشی از بودجه به تولید محتوای هدفمند اختصاص یافت و فعالیتهای تبلیغاتی نیز با همان اهداف هماهنگ شدند.
در پایان ماه دوم، اطلاعات کافی برای ارزیابی بخشهای مختلف برنامه جمعآوری شده بود.
نتایج نشان داد برخی فعالیتها ارزش ادامه دادن داشتند، اما یک بخش از کمپین تبلیغاتی بازده مناسبی نداشت.
این بار شرکت بهجای کنار گذاشتن کل استراتژی، همان بخش کماثر را تغییر داد.
در ماه سوم، تیم توانست عملکرد فعالیتهای مختلف را با هم مقایسه کند و بودجه را آگاهانهتر تخصیص دهد.
نتایج بهتر شده بود، اما مهمتر از آن، شرکت بالاخره میتوانست توضیح دهد کدام تصمیمها مؤثر بودهاند و چرا.
کارکنان هم با اطمینان بیشتری برنامهریزی میکردند؛ چون میدانستند قرار نیست هر ایده تازه، تمام تلاشهای قبلی را بیارزش کند.
درس مدیریتی داستان
یکی از چالشهای مهم مدیریت کسبوکار، ایجاد تعادل میان ثبات و انعطافپذیری است.
استراتژی نباید به قانونی تغییرناپذیر تبدیل شود که حتی در شرایط نامناسب هم ادامه پیدا کند. از طرف دیگر، نباید آنقدر آسان تغییر کند که هیچ برنامهای فرصت اجرا و ارزیابی پیدا نکند.
برای مدیریت بهتر این تعادل، مدیران میتوانند چند سؤال مهم از خود بپرسند:
- چه شواهدی نشان میدهد استراتژی فعلی دیگر مناسب نیست؟
- آیا نتیجه برنامه قبلی بهاندازه کافی ارزیابی شده است؟
- تغییر مسیر چه هزینههایی برای شرکت و کارکنان ایجاد میکند؟
- آیا میتوان بخش ضعیف برنامه را اصلاح کرد، بدون اینکه همه آن کنار گذاشته شود؟
- برای بررسی نتیجه استراتژی جدید، چه معیارهایی را دنبال خواهیم کرد؟
پاسخ به این سؤالها کمک میکند تغییرات مدیریتی از تصمیمهای لحظهای به اصلاحات حسابشده تبدیل شوند.
نتیجه داستان
فرزاد همچنان به دنبال ایدههای جدید بود. او هنوز گزارشهای بازار را میخواند، در همایشها شرکت میکرد و موفقیت کسبوکارهای دیگر را بررسی میکرد.
اما دیگر هر ایده تازهای را به یک دستور فوری تبدیل نمیکرد.
او یاد گرفت که بعضی ایدهها ارزش اجرا دارند، بعضی باید بیشتر بررسی شوند و بعضی نیز بهتر است فقط بهعنوان فرصتی برای یادگیری در نظر گرفته شوند.
شرکت هم بهتدریج توانست بین کشف فرصتهای جدید و ادامه دادن برنامههای مؤثر تعادل برقرار کند.
مدیر موفق کسی نیست که هرگز استراتژی خود را تغییر نمیدهد؛ کسی است که میداند چه زمانی، چرا و بر اساس چه شواهدی باید آن را تغییر دهد.
گاهی بزرگترین مانع رشد کسبوکار، انتخاب یک استراتژی اشتباه نیست؛ بلکه نداشتن فرصت کافی برای اجرای درست و یادگیری از هیچ استراتژیای است.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که ارتقای کارکنان را بر اساس سابقه کاری انجام میداد و انگیزه تیمش را از بین برد
- مدیری که فروش را زیاد کرد اما سود شرکت را کم کرد
- مدیری که همه کارکنان را به یک روش مدیریت میکرد و استعدادهای تیمش را از دست داد
- مدیری که بدون مشورت با کارکنان، همهچیز را تغییر داد
- مدیری که مهلتهای غیرواقعی تعیین میکرد و کیفیت شرکتش را از بین برد
- مدیری که یک کارمند سمی را نگه داشت و کل تیم را از دست داد