🚀 این مقاله تنها یکی از صدها آموزش سودیرا است
اگر به دنبال ساختن یک درآمد واقعی هستید، قبل از ادامه این مقاله، سری به صفحه اصلی باشگاه درآمدزایی سودیرا بزنید.
در صفحه اصلی سودیرا با مسیرهای مختلف درآمدزایی و امکانات سایت آشنا میشوید و میتوانید بهترین مسیر را برای شروع انتخاب کنید.
در شرکت «راهکار نوین»، اختلافنظر میان کارکنان موضوع تازهای نبود. مدیر فروش معتقد بود تیم فنی بیش از حد کند عمل میکند، مدیر فنی میگفت فروشندگان بدون بررسی امکانات واقعی شرکت به مشتریان وعده میدهند و مدیر پشتیبانی هم هر روز با درخواستهایی روبهرو میشد که هیچکس مسئولیت رسیدگی به آنها را نمیپذیرفت.
مدیرعامل شرکت، آقای رادمنش، از این اختلافها خسته شده بود. او اعتقاد داشت یک مدیر خوب باید محیطی آرام ایجاد کند؛ محیطی که در آن کارکنان با یکدیگر کنار بیایند و اختلافها به تنش تبدیل نشوند.
به همین دلیل، هر زمان دو مدیر درباره موضوعی اختلاف پیدا میکردند، رادمنش تلاش میکرد تصمیمی بگیرد که هیچکدام احساس نکنند بازنده شدهاند. اگر انتخاب میان دو پروژه دشوار بود، منابع شرکت را میان هر دو تقسیم میکرد. اگر دو واحد بر سر مسئولیت یک کار اختلاف داشتند، وظیفه را به شکل مشترک به آنها میسپرد. اگر یکی از مدیران از تصمیمی ناراضی بود، جلسه دیگری برگزار میشد تا راهحلی پیدا شود که همه با آن موافق باشند.
در ظاهر، شرکت محیطی آرام داشت. کمتر کسی در جلسات با صدای بلند صحبت میکرد و اختلافها بهندرت به مشاجره تبدیل میشدند. اما زیر این آرامش ظاهری، مشکلی جدی در حال شکلگیری بود: هیچکس نمیدانست در موقعیتهای حساس، چه کسی اختیار تصمیمگیری نهایی را دارد.
وقتی همه مسئولاند، اما هیچکس پاسخگو نیست
مشکل زمانی آشکار شد که شرکت تصمیم گرفت نرمافزار جدیدی برای یکی از مشتریان مهم خود آماده کند.
تیم فروش قول داده بود نسخه اولیه در پایان ماه تحویل داده شود. تیم فنی اعلام کرده بود که برای انجام کار به سه هفته زمان نیاز دارد، اما مدیر فروش این زمانبندی را بیش از حد طولانی میدانست. مدیرعامل برای جلوگیری از اختلاف، توافق کرد که تیم فنی بخشی از امکانات را زودتر آماده کند و سایر بخشها در مرحله بعد تحویل داده شوند.
هیچکس دقیقاً مشخص نکرد که کدام امکانات باید در نسخه اولیه وجود داشته باشند. همچنین درباره مسئول تأیید نهایی، معیارهای کیفیت و نحوه رسیدگی به درخواستهای جدید مشتری توافق روشنی صورت نگرفت.
هر واحد برداشت متفاوتی از توافق داشت.
مدیر فروش تصور میکرد نسخه اولیه باید تقریباً تمام امکانات وعدهدادهشده را داشته باشد. مدیر فنی معتقد بود فقط قابلیتهای اصلی باید آماده شوند. تیم پشتیبانی نیز انتظار داشت پیش از تحویل، آموزش و مستندات لازم در اختیارش قرار بگیرد.
چند روز پیش از موعد تحویل، اختلافها شدت گرفت. تیم فروش درخواست امکانات تازهای را مطرح کرد. تیم فنی اعلام کرد این تغییرات زمان بیشتری میخواهند. مدیرعامل دوباره جلسهای تشکیل داد و از همه خواست با همکاری بیشتر، مسئله را حل کنند.
جلسه بدون تصمیم قطعی پایان یافت.
در نهایت، نرمافزار با تأخیر تحویل داده شد و بخشی از امکانات آن نیز مطابق انتظار مشتری نبود. مشتری ناراضی شد و شرکت مجبور شد برای جبران مشکل، چند هفته دیگر وقت و منابع صرف کند.
رادمنش ابتدا تصور کرد مشکل از ضعف همکاری میان واحدهاست. او حتی پیشنهاد داد جلسات هماهنگی بیشتری برگزار شود. اما یکی از کارکنان باتجربه شرکت در جلسهای خصوصی نکتهای را مطرح کرد که نگاه او را تغییر داد:
«ما با هم همکاری میکنیم، اما نمیدانیم وقتی همکاری به توافق نمیرسد، چه کسی باید تصمیم نهایی را بگیرد. همه میخواهند کمک کنند، ولی هیچکس نمیخواهد مسئول تصمیمی باشد که ممکن است دیگران را ناراضی کند.»
این جمله مسئله اصلی را روشن کرد. شرکت به جلسات بیشتر نیاز نداشت؛ به ساختار تصمیمگیری شفافتری احتیاج داشت.
چرا مدیر از تصمیمهای دشوار فرار میکرد؟
رادمنش مدیر بیتجربهای نبود. او سالها برای ساختن تیم خود تلاش کرده بود و نمیخواست اختلافهای داخلی به رابطه میان کارکنان آسیب بزند.
اشتباه او از نیت بد ناشی نمیشد. او تصور میکرد اگر همه افراد در تصمیمگیری مشارکت داشته باشند و هیچکس احساس نادیده گرفته شدن نکند، کیفیت تصمیمها بهتر خواهد شد.
اما میان مشارکت دادن افراد و الزام به توافق همگانی تفاوت مهمی وجود دارد.
مشارکت یعنی افراد فرصت داشته باشند اطلاعات، نگرانیها و پیشنهادهای خود را مطرح کنند. توافق همگانی یعنی تصمیم تا زمانی که همه با آن موافق نشدهاند، متوقف بماند. این دو مفهوم همیشه یکسان نیستند.
در بسیاری از موقعیتهای کاری، اطلاعات کامل نیست، منابع محدودند و انتخاب یک مسیر به معنای کنار گذاشتن مسیر دیگری است. ممکن است مدیر فنی دلایل محکمی برای افزایش زمان پروژه داشته باشد و مدیر فروش نیز نگرانی واقعی درباره از دست رفتن مشتری داشته باشد. شنیدن هر دو دیدگاه ضروری است، اما شنیدن دیدگاهها بهتنهایی تصمیم نهایی را تولید نمیکند.
اگر مدیر مسئولیت انتخاب را نپذیرد، اختلاف از بین نمیرود. فقط به تأخیر، ابهام و تصمیمهای غیررسمی منتقل میشود.
تغییر اول: مشخص کردن مالک هر تصمیم
رادمنش تصمیم گرفت بهجای تلاش برای حل تمام اختلافها از طریق جلسه، ابتدا مشخص کند چه کسی مسئول هر تصمیم است.
در پروژههای نرمافزاری، برای مثال، مدیر محصول مسئول تعیین اولویت امکانات شد. مدیر فنی درباره روش اجرا و برآورد منابع اختیار داشت. مدیر فروش میتوانست نیازهای مشتری و تعهدات تجاری را مطرح کند، اما حق نداشت بدون تأیید مسئول پروژه، زمان تحویل قطعی اعلام کند.
در مواردی که تصمیم بر چند واحد اثر میگذاشت، مدیرعامل همچنان اختیار مداخله داشت؛ اما این مداخله باید در موارد مشخصی انجام میشد، نه در هر اختلاف جزئی.
برای هر تصمیم مهم، سه سؤال مطرح شد:
- چه کسی مسئول جمعآوری اطلاعات و پیشنهاد راهحل است؟
- چه کسی اختیار تصمیم نهایی را دارد؟
- چه کسی باید از نتیجه تصمیم مطلع شود یا آن را اجرا کند؟
این تغییر ساده، بسیاری از اختلافهای تکراری را کاهش داد. کارکنان دیگر لازم نبود برای هر مسئلهای به مدیرعامل مراجعه کنند یا منتظر بمانند تا همه واحدها به توافق برسند.
تغییر دوم: تعیین زمان برای تصمیمگیری
یکی دیگر از مشکلات شرکت، طولانی شدن بحثها بود. بعضی تصمیمها چندین جلسه بررسی میشدند، در حالی که هزینه تأخیر از هزینه یک انتخاب ناقص بیشتر بود.
رادمنش برای تصمیمهای مهم، مهلت مشخصی تعیین کرد. مسئول تصمیم باید در زمان تعیینشده اطلاعات ضروری را جمعآوری میکرد، نظر افراد مرتبط را میشنید و سپس تصمیم را اعلام میکرد.
البته این قاعده به معنای عجله در تمام تصمیمها نبود. تصمیمهایی که پیامد مالی، حقوقی یا عملیاتی سنگینی داشتند، به بررسی دقیقتر نیاز داشتند. هدف این بود که زمان بررسی متناسب با اهمیت تصمیم باشد، نه اینکه هر اختلافی بدون پایان مشخص ادامه پیدا کند.
از آن پس، در جلسهها بهجای پرسیدن «آیا همه موافقاند؟» سؤال دیگری نیز مطرح میشد: «آیا اطلاعات کافی برای انتخاب داریم؟»
اگر پاسخ مثبت بود، مسئول تصمیم باید انتخاب خود را انجام میداد؛ حتی اگر برخی افراد ترجیح دیگری داشتند.
تغییر سوم: جدا کردن اختلاف حرفهای از اختلاف شخصی
رادمنش متوجه شد که برخی کارکنان مخالفت با یک پیشنهاد را نوعی بیاحترامی تلقی میکنند. در نتیجه، برای حفظ رابطهها سکوت میکردند یا پس از جلسه به شکل غیررسمی با تصمیم مخالفت میکردند.
او از مدیران خواست هنگام مخالفت، بهجای حمله به فرد، درباره مسئله صحبت کنند.
برای مثال، بهجای اینکه مدیر فنی بگوید «تیم فروش همیشه وعده غیرواقعی میدهد»، میتوانست بگوید: «زمان تحویل اعلامشده با ظرفیت فعلی تیم سازگار نیست و برای حفظ کیفیت باید دامنه کار را محدود کنیم.»
همچنین قرار شد پس از اتخاذ تصمیم، افراد بتوانند نگرانیهای خود را ثبت کنند، اما اجرای تصمیم را صرفاً به دلیل مخالفت شخصی به تأخیر نیندازند. البته اگر اطلاعات تازهای درباره خطر جدی، خطای فنی یا نقض مقررات به دست میآمد، امکان بازبینی تصمیم وجود داشت.
به این ترتیب، اختلافنظر به بخشی طبیعی از کار حرفهای تبدیل شد، نه نشانهای از دشمنی میان همکاران.
تغییر چهارم: پذیرفتن مسئولیت نتیجه
پیش از این، وقتی پروژهای شکست میخورد، هر واحد توضیح میداد که مشکل از تصمیم یا عملکرد واحد دیگری بوده است. چون مسئولیتها مبهم بودند، بررسی علت اصلی نیز دشوار میشد.
شرکت برای تصمیمهای مهم، ثبت کوتاهی را آغاز کرد: مسئله چه بود، چه گزینههایی بررسی شدند، تصمیمگیرنده چه کسی بود و نتیجه مورد انتظار چه بود.
پس از پایان کار، تیم نتیجه را با انتظار اولیه مقایسه میکرد. اگر تصمیم اشتباه از آب درمیآمد، هدف پیدا کردن مقصر نبود؛ هدف این بود که مشخص شود چه اطلاعاتی نادیده گرفته شده، کدام فرض اشتباه بوده یا چه تغییری باید در فرایند تصمیمگیری ایجاد شود.
این روش به مدیران کمک کرد میان دو موضوع تفاوت بگذارند: تصمیمی که با اطلاعات موجود منطقی بوده اما به نتیجه مطلوب نرسیده است، و تصمیمی که بدون بررسی کافی یا برخلاف شواهد گرفته شده است. هر دو ممکن است نیازمند اصلاح باشند، اما یکسان نیستند.
نتیجه: آرامش واقعی از شفافیت میآید، نه از حذف اختلاف
چند ماه بعد، شرکت راهکار نوین هنوز هم اختلافنظر داشت. مدیر فروش گاهی خواهان تحویل سریعتر بود و مدیر فنی همچنان بر حفظ کیفیت تأکید میکرد. تفاوت دیدگاهها از بین نرفته بود، اما دیگر هر اختلاف کوچکی به مانعی برای پیشرفت تبدیل نمیشد.
کارکنان میدانستند چه زمانی باید نظر بدهند، چه کسی تصمیم میگیرد و پس از تصمیم چه انتظاری از آنها وجود دارد. جلسات طولانی کمتر شد و مدیرعامل زمان بیشتری برای مسائل راهبردی پیدا کرد.
رادمنش به این نتیجه رسید که وظیفه مدیر، راضی نگه داشتن همه افراد در تمام لحظات نیست. وظیفه او فراهم کردن شرایطی است که در آن تصمیمهای ضروری با اطلاعات کافی، مسئولیت روشن و احترام به دیدگاههای مختلف گرفته شوند.
درس مدیریتی این داستان: تلاش برای جلوگیری از هرگونه اختلاف، گاهی به ابهام و بیمسئولیتی منجر میشود. مدیر موفق کسی نیست که همه را همیشه با خود موافق کند؛ بلکه کسی است که امکان گفتوگوی آزاد را فراهم میکند، اختیار تصمیمگیری را روشن میسازد و مسئولیت نتیجه را میپذیرد. اختلافنظر زمانی به مانع تبدیل میشود که سازمان نداند چگونه آن را به یک تصمیم مشخص و قابل اجرا تبدیل کند.
مطالب بیشتر از این دسته
- مدیری که بر اساس حس خوب استخدام کرد و بعد پشیمان شد
- مدیری که همیشه دنبال کارمند بااستعداد بود اما یک تیم معمولی ساخت
- مدیری که همه کارکنان را به یک روش مدیریت میکرد و استعدادهای تیمش را از دست داد
- مدیری که تمام سال سکوت کرد و در پایان سال کارمندش را غافلگیر کرد
- مدیری که یک کارمند سمی را نگه داشت و کل تیم را از دست داد
- مدیری که برای پاداش دادن به بهترین کارکنان، انگیزه بقیه تیم را از بین برد